
سلام به همه شما دوستای گلم که با نظرات قشنگتون همیشه به من روحیه میدین
.حالتون چطوره؟
این دفعه هم قراره من آپ کنم اما دفعه بعد با شیوا هر دو با هم میایم.
این عکس هم برای ستاره جون و آقا علی اصغر و همه دوستانی که خواسته بودن عکسای جدید از آمیت بزارم

خوب یه راست میرم سراغ مهم ترین خبر این چند روز :
جریان از این قراره که آمیت جی جایزه ملی رو به خاطر بازی قشنگش تو فیلم بلک نصیب خودش کرد![]()
.این دومین جایزه ملی آمیتاست و اولین جایزه هم به خاطر فیلم آگنی پت بهش داده شد. آمیتا بعد از گرفتن جایزه گفته که از یک طرف به خاطر بردن این جایزه خوشحالم و از طرف دیگه ناراحت چون به نظر من رانی هم باید به خاطر اجرای فوق العاده ای که تو بلک داشت این جایزه رو میبرد.

خوب من باید یه توضیح کوچولو در مورد خبری که تو پست قبلی در مورد تولد امیت نوشتم بدم.همون جوری که میدونید و من تو بیوگرافی امیت نوشتم تولد آمیت جی ۱۱ اکتبره که میشه ۱۹ مهر اما من برای ۲ اگوست تولد امیت جی رو تبریک گفتم. این موضوع رو شیوا به من گوشزد کرد منم تصمیم گرفتم یه کم در این مورد توضیح بدم باید بگم که من اشتباه نکردم و اگه دقت کنین میبینین که نوشتم تولد دوباره آمیت جی رو بهتون تبریک میگم.حالا میگم که چرا تولد دوباره و بعدش هم خاطرات آمیتا رو در این مورد مینویسم:
روز ۲۶ جولای سال ۱۹۸۲ سر فیلمبرداری فیلم کولی در بنگلورتو یه صحنه دعوا آمیت و پونیت ایسار باید با هم دعوا می کردن بعد از کلی تمرین اونا برای فیلمبرداری و اجرای اصلی آماده میشن اما موقع فیلمبرداری پونیت اشتباه میکنه و جو گیر میشه و ضربه رو خیلی محکم میزنه آمیتا هم از روی میز میفته و در همین حین به لبه تیز میز برخورد میکنه.بعد از اینکه میفته به بقیه میگه فکر کنم زخمی شدم اما بعد از چند دقیقه که حالش بهتر میشه پا میشه و ادامه صحنه رو میگیرن .موقع غروب آمیت احساس میکنه که حالش خیلی خوب نیست برای همین هم میره دکتر اما دکتره میگه که هیچی نیست و فقط یه گرفتگی ماهیچه است که با استراحت خوب میشه آمیت هم برمیگرده اما حالش به جای بهتر شدن بدتر و بدتر میشه و تو این مدت هم هیچ کدوم از بازیگرا و عوامل فیلم چیزی نمی دونستن تا اینکه فردا صبح که میبینن آمیتا برای فیلمبرداری نیومده یه کم نگران میشن (خسته نباشن) و وقتی میرن سراغ آمیت میبینن که حالش خیلی بده برای همین هم به یه دکتر خبر میدن و جایا و آجیتا رو هم خبر میکنن جایا هم فوری به دکتر خانوادگیشون تلفن میزنه و بهش میگه که باید خیلی سریع بیاد پیش اونا دکتره هم که فکر نمی کرده موضوع خیلی حاد باشه با یه کیف کوچیک میره پیش اونا و می فهمه که باید برن بنگلور.جایا .اجیتا. رامولا(همسر آجیتا و دوست صمیمی آمیت)شویتا و آبیشک و این آقای دکتر میرن بنگلور.وقتی به اونجا میرسن چندتا دکتر دیگه هم اومده بودن و حال آمیتا هم همون جوری بد بود و لحظه به لحظه بدتر هم میشد و اونقدر حالش بد بوده که دکترا منتقل کردنش به بیمارستان رو هم صلاح نمی دونستن اما آجیتا و بقیه اعضای خانواده در عرض یه مدت کوتاه تمام وسایلی رو که اونا لازم داشتن تهیه میکنن.تا اینکه فردای اون روز با هر سختی که هست آمیت رو میبرن بیمارستان و بعد از کلی عکس و آزمایش میفهمن که تشخیص اون دکتره بنگلوری اشتباه بوده![]()
(حیف که گناه داره و آمیتا هم بخشیدش اگه نه میگفتم الهی خدا ازت نگذره
)و این خونریزی داخلی بوده که باعث اون دردا شده نه گرفتگی ماهیچه برای همین خیلی سریع آمیتا رو برای عمل آماده میکنن.و عملی که باید حداکثر بعد از ۶ یا ۷ ساعت انجام میشده بعد از ۷۲ ساعت انجام میشه(دیگه واقعا خسته نباشن ).خلاصه این عمل انجام میشه اما آمیت طفلی که دیگه خونی براش نمونده بوده میره تو کما.فکرشو بکنین بعد از عمل دکترا مجبور شده بودن بهش ۱۷ واحد خون بدن یعنی از ۵ لیتر خون یه چیزی کمتر از ۷۵۰ میلی لیتر خون برای آمیتا مونده بوده
.تازه به خاطر آسیب دیدن یه سری از سلول های روده و معده کلی آنزیم هم وارد بدنش شده بوده که سلولهای سالم رو از بین میبرده. و حتی دکتر ها مجبور شده بودن که نای آمیت رو هم عمل کنن و برای همین هم یه اجازه کتبی از جایا میگیرن آخه ممکن بوده که به خاطر این عمل صدای آمیتا عوض شه
خلاصه آمیتا میره تو کما و جایا هم هر روز برای دعا پیاده میرفته معبد.تا اینکه روز ۲ اگوست وقتی جایا از معبد برمیگرده و میاد بیمارستان می فهمه که آمیتا چند دقیقه است که نفس نمیکشه و مرده و تو این مدت هم دکترا تمام سعیشون رو کردن ولی بازم هیچ اتفاقی نیفتاده.جایا سریع خودش به icu میرسونه و با وحشت به دکترا نگاه میکنه.دکترا بدون توجه به اون داشتن تمامه یعسشون رو برای برگردوندن امیت می کردن اما بعد از ۱۱ دقیقه از مرگ آمیتا دیگه اونا هم خسته میشن و میگن که دیگه کاری نمیشه کرد و داشتن میرفتن که یه دفعه جایا فریاد میزنه :ولش نکنین اون حرکت کرد .من دیدم که انگشت پاش رو حرکت داد تو رو خدا بیشتر سعی کنین . دکترا هم برمیگردن و میبینن که انگشت پای آمیت خیلی آروم حرکت میکنه برای همین خیلی سریع دوباره دست به کار میشن و اینجوری میشه که آمیتا بعد از ۱۱ دقیقه برمی گرده.و این طوری بود که آمیتا به همه طرفداراش ثابت کرد اون واقعا همون قهرمانیه که اونا اعتقاد دارن اون شخصیت قدرتمند فیلم ها که همیشه با بدی ها می جنگیدو از خطراتی که براش پیش میومد جون سالم به در میبرد یه قهرمان واقعیه.این دفعه اون نیروی شیطانی چیزی نبود جز مرگ و این تصویر خیلی بزرگتر از چیزی بود که آمیتا یا هر موجو فانی شونده دیگه ای بتونه باهاش کنار بیاد.اما مردی که پشت این تصویر بود ترسیده بود خیلی ترسیده بود.از ضعف هاش اون دیگه به آینده خودش هم مطمئن نبود و حتی از تصویر بزرگ و با شکوهی که مردم ازش ساخته بودن هم می ترسید.
فرودگاهی قدیمی.وپی. گجرات .فیلم پوکار:
یک هلیکوپتر به آرامی روی باند حرکت میکنه وتوی هلیکوپتر به همراه خلبان یه بازیگره تازه وارد هم هست که نقش یه افسر پلیس رو داره.امیتا داره در کنار هلیکوپتر میدوه و درست بعد از این که هلیکوپتر بلند شد اون باید به جلو بچرخه و خودش رو از هلیکوپتر آویزون کنه .صحنه یختیه و طبق معمول این کار رو باید یه بدلکار انجام بده اما آمیتا بدل نداره و بعد از یکی دو بار تمرین کرد صحنه فیلمبرداری میشه.اون خسته به نظر میاد اما ادامه میده...
"انجام دادن این صحنه سخت برای من مثل یه پیروزیه شخصیه .وقتی این جور صحنه ها رو بازی میکنم از اینکه هنوز هم بعد از اون حادثه میتونم اونا رو انجام بدم سورپرایز میشم.شاید به خاطر اینه که من نمیتونم اون لحظه ویژه تو بیمارستان رو فراموش کنم" کمی مکث می کنه و بعد میگه:"اون روزی که من تونستم بعد از ۲ ماه برای اولین بار بایستم"
"دکترا گفتن که اگه من بخوام دوباره راه برم این کار رو فقط با کمک عصا می تونم انجام بدم.
اما جایا اصلا احساساتش رو نشون نمی داد اون جسورانه مقابل من ایستاده بود و تمام سعی خودش رو می کرد تا من رو تشویق کنه.اما من مثل بچه ها گریه میکردم.من یادم نمیاد که هیچ وقت اونقدر گریه کرده باشم.چه اتفاقی برای من افتاده؟چه اتفاقی برای اون مردی که همه اون قهرمان اکشن میدونن افتاده؟اون مرد کجا رفته؟این سوالا شب و روز سراغم میومد و من نمیتونستم به چیزی فکرکنم به جز اینکه یه روز بتونم روی دو تا پای خودم وایستم "
"icu مثل یه دنیای دیگه است.بین بیمار ها یه آشپز بود و یه تاجر ما همه میل یه خانواده بزرگ بودیم که با یه دشمن مشترک مبارزه میکردیم"مرگ". من یه روز یه مریض رو دیدم که تختش پهلوی تخت من بود اما چند روز بعد اون دیگه اونجا نبود اما هیچ کدوم از ما حتی در این مورد بحث هم نمی کردیم.![]()
صدایی که من اون رو شریک و مثل صدای مرگ میدونم صدای چرخ دستیه.چرخ ها خیلی تند می چرخه و بعد صدای قدم های شتابزده میاد و به هم خوردن وسایل فلزی و بعد یک سکوت مرگبار
حتی همین الان هم شنیدن صدای چرخ دستی من رو مضطرب میکنه و میترسونه.
خب تو icu فرد اینقدر تنها و منزویه که وقتی هرکس از دنیای بیرون وارد میشه بهت احساس اطمینان دست میده. از اونجاییکه کسی اجازه نداشت به دیدن من بیاد من منتظر پرستاری میموندم که برای تعویض پانسمان میومد.رسیدن اون یعنی شروع یه درد وحشتناکه جسمی اما با این وجود بازم من انتظار رسیدنش رو میکشیدم.گاهی اوقات یه زمانی میاد که درد دیگه درد نیست.همون طوری که یه نفر اکسیژن رو تنفس میکنه...من درد رو تنفس میکردم."(الهیییییییییییییییییییییییی!طفلی چقدر درد کشیده![]()
)
خب دیگه بقیه اش رو تو آپ بعدی مینویسم.فعلا چندتا عکس از آمیتا موقع مرخص شدنش از بیمارستان ببینین.(ببینین طفلی چقدر لاغر شده بوده
) راستی یه چیز جالب مدل موهای آمیت رو می بینین چقدر بده.وقتی که آمیت می بینه که آرایشگری که اومده بوده بیمارستان موهاش رو کوتاه کنه این بلا رو سر موهاش آِورده یه کم ناراحت میشه آرایشگره هم که مسلمون بوده برای این که این کارشو یه جوری درست کنه و از دل آمیت در بیاره یه تیکه پارچه متبرک به آمیت هدیه میده البته به نظر من بیشتر شبیه کفن بود تا یه پارچه معمولی. دفعه دیگه عکسش رو براتون میزارم.

خب اینم عکسای خانوادگی آمیت که فکر کنم طرفدارای زیادی پیدا کرده.البته این دفعه بنا به درخواست شما عکسای جدیدترش رو یه کم بیشتر کردم که امیدوارم خوشتون بیاد:
آمیتا.جایا .آبیشک.شویتا و شوهرش نیکل (خوشم میاد گونه های آبیشک و به خصوص شویتا به آمیتا رفته
)

آمیتا و پدر و مادرش.آبیشک.رامولا و اون دختره هم شاید شویتا باشه اما به نظر من به سنش میخوره که بچه آجیتا باشه ( من عاشق تیپ آمیتا تو این عکسم
واقعا محشره.)

به این میگن رابطه دوستانه بین پدر و پسر![]()

اینجا هم تازه داشتن میرفتن تو فاز رمانتیک که این بچه ها باز مزاحم شدن
شایدم اول بچه ها رو دک کردن بعد دوتایی باهم رفتن قدم زدن![]()
(راستی به نظر شما این درخته چی داره که اینجوری با جایا دوتایی افتادن به جونش
)

اینم آخریش(میگم خودمونیم ها این جایا هم یه کم به خودش برسه ناز میشه هر چند در هر حال آمیت یه سر و گردن ازش بالاتره
مگه نه؟)

خب چه طور بود؟خوشتون اومد؟
من دیگه باید برم.منتظر نظرات قشنگتون هستم![]()
فعلاباییییییییییییییییییییییییییییییییییییی![]()
قبل از هرچیز از همه به خاطر اینکه اینقدر دیر اومدم معذرت میخوام
.راستش رو بخواین همون طور که شیوا گفت من امسال کنکور داشتم و تو این چند روز هم یکسره درگیر نتایج و انتخاب رشته بودم برای همین هم نتونستم آپ کنم. هر چند که شیوا
جور من رو هم کشید و با اپ قشنگش من رو غافلگیر کرد
اول از همه باید بگم که از همتون به خاطر کامنتای قشنگی که گذاشتین ممنونم.
راستی باران جون در مورد سوالی که درباره خاطرات آمیت پرسیده بودین و منبعش رو خواسته بودین باید بگم که من این مجموعه خاطرات رو در عرض ۳سال و از سایتای مختلف جمع کردم و چون تو کامپیوترم سیو کردم آدرس دقیقش یادم نیست اما تا اونجایی که یادم میاد خاطرات کالج آمیت رو از خود سایت کالج شروود پیدا کردم وحالا هم اگه دوست داری و حوصله ترجمه کردن رو داری من میتونم آدرس دقیقشون رو برات پیدا کنم اگر هم حال و حوصله ترجمه کردن رو نداری میتونی از همین جا خاطرات رو پیگیری کنی و مطمئن باش که من تمام خاطرات جالب آمیت رو برای همه طرفداراش مینویسم.
راستی چون تعداد نظرات موافق با خاطرات بیشتر بود من این بخش رو ادامه میدم اما بنا به درخواست علی آقا از این به بعد سعی میکنم خبرای بیشتری براتون بزارم پس حالا یک راست میرم سراغ خبرا:
۱.در مورد اون فیلمی که قراره علی شاه حاتمی بسازه و آمیتا و سلمان خان توش بازی می کنن اینطوری که من خوندم اسم فیلم اینه"the cage"اما تو تلویزیون اعلام کردن که اسم فیلم" مسافری از ایرانه "!!!!
۲.همون طور که میدونین آمیتا و جانی دپ قراره با هم یه فیلم بازی کنن و گفته شده که جانی دپ قراره به همراه آمیتا یکی از آهنگای فیلم رو هم اجرا کنه
yeh dosti hum nahin thorenge:
اگه یادتون باشه شیوا تو پست قبلی گفت که رابطه آمیتا و شاهرخ داره حسنه میشه اما خبرای جدید حاکی از اینه که این رابطه یه کم اون ور تر از حسنه شده و حسنه مال یه دقیقشه.بله! آمیت جی و شاهرخ افتادن رو دور هدیه دادن به هم دیگه و جدیدترین هدیه هاشون هم از این قرار بوده که شاهرخ یه بازی کامپیوتری گرون قیمت به آمیت داده به همراه یه نوع ژاکت که آمیتا خیلی دوست داره و آمیتا هم یه ژاکت مد روز و یه خودنویس گرون قیمت به شاهرخ داده(امیتا چون خودش خیلی ساعت و خودنویس دوست داره اکثرا به دوستای صمیمیش هم یا ساعت میده یا خودنویس) امیتا تو یه مصاحبه مجبور شده اعتراف کنه که خیلی از بازی های کامپیوتری سر درنمیاره و گفته که "من زیاد از بازی های کامپیوتری سر درنمیارم اما نوه ۶ سالم آگاستیا در عرض چند دقیقه فهمید که باید چی کار کنه!! "(الهییییییی!!!!!!!!! طفلی آمیت چقدر پیش آگاستیا خجالت کشیده)
در ضمن اخیرا آمیتا به محل فیلمبرداری "ام شانتی ام" رفته و حدود ۴۵ دقیقه با شاهرخ و فرحان صحبت کرده.گفته میشه که امیتا یه حضور افتخاری تو این فیلن داره اما امیتا گفته که:"فرحان توی مراسم فیلم فیر پیش من اومد و از من خواست که در مورد فیلمش چند کلمه ای مقابل دوربین حرف بزنم و من نمیدونم که میشه اسم این رو حضور افتخاری گذاشت یا نه؟"
ram gopal verma ki aag:
خبر چهارم هم در مورد فیلم شعله است :چون رامش سیپی این اجازه رو به رام گوپال ورما نداده که اسم فیلمش رو شعله بزاره رام مجبور شده که اسم فیلم رو بزاره"رام گوپال ورما کی آگ"یا "آگ"که هنوز بین این دو تا اسم مردده.راستی یادتونه که گفتم قراره نقش جیدو رو موهیت اهلاوات بازی کنه؟اون روز تو یه سایت خوندم که به جای موهیت اهلاوات این نقش رو"پراشانت راج"بازی میکنه.نقش رادا رو هم "سوشمیتا سن"بازی میکنه.نکته دیگه هم اینکه اسم قهرمان های فیلم هم عوض شده و "ویرو"به "هیرو" و "جیدو" به "راج" تبدیل شده اسم "جبار سینگ"هم شده "بابان"و بقیه اسم ها هم عوض شده .در ضمن "گانگرو" یا همون بسنتی خودمون تو این فیلم به جای درشکه یک ریکشا داره. اما مثل بسنتی پر حرفه.بابان هم یه خلافکار که فکر میکنه خدا موجودات رو خلق کرده تا به اون خدمت کنن و باعث خوشی اون بشن از اونایی هم که باهاش بد هستن خوشش میادچون اینجوری بیشتر از کشتن اونا لذت میبره.همکاری راوی چوپرا و هنرپیشه مورد علاقه اش:
بعد از فیلم "بابل" دوباره شاهد همکاری "راوی چوپرا" و آمیت جی هستیم. راوی چوپرا اعلام کرده که آمیتا بلافاصله موافقت خودش رو برای بازی در پروژه جدید راوی اعلام کرده.داستان این فیلم که"pocketmaar"نام داره در مورد یه مرد حدودا ۶۰ ساله است که درگیر یک حادثه دزدی میشه که زندگیش رو عوض می کنه.راوی چوپرا در این رابطه گفته که:"من فقط موضوع کلی رو برای آمیت جی تعریف کردم و اون خیلی خوشش اومد .ما فعلا مشغول تععین زمان برای آغاز کار هستیم و صحبت درمورد جزئیات زمان میبره".آمیتا نقش یه پیرمرد ساده رو بازی میکنه نه یه کلاه بردار.همچنین گفته میشه که آمیت جی بعد از نقش منفی فیلم شعله فعلا تصمیم نداره که نقش منفی دیگه ای رو قبول کنه.
خوب اینم از خبرا.امیدوارم خوشتون اومده باشه حالابرای اینکه خستگی تون در بیاد یه عکس از آمیت که امیدوارم تا حالا ندیده باشین و ازش خوشتون بیاد ببینید تا بعد بریم سراغ خاطرات.

خوب خوشتون اومد؟ پس با اجازه میریم سراغ آخرین بخش خاطرات کالج آمیت:
یکی از اتفاقاتی که خیلی رو من تاثیر گذاشت مربوط میشه به سال دوم حضور من تو شروود. ماه ژوئن بود و همه داشتن خودشون رو برای جشن مدرسه آماده میکردن و هر کس هر کاری از دستش برمیومد انجام میداد از فعالیت های ورزشی گرفته تا تئاتر و موسیقی.همه والدین از نقاط مختلف کشور میومدن و پدر و مادر من هم قرار بود بیان.به اونا گفته شده بود که من تو تئاتر مدرسه بازی میکنم. من سال قبل "کندال کاپ" رو به عنوان بهترین بازیگر برده بودم و دوست داشتم که اون سال هم برنده شم
.در واقع همه مطمئن بودن که من میتونم این کار رو بکنم کاری که تو تاریخ کالج شروود بی نظیر بود و تا اون موقع کسی نتونسته بود این جایزه رو برای ۲ سال پیاپی ببره. نمایش نامه یکی از کارهای"آگاتا کریستی "بود به اسمه
"and then there were none" که یه نمایش نامه جنایی بود و من نقش قاضی رو داشتم. بعد از ظهر بعد از آخرین تمرین من احساس سرگیجه کردم.دکتر من رو معاینه کرد و گفت که سرخک گرفتم و من رو به یه اتاق جداگانه بردن و بستری کردن.(من که به این میگم بدشانسی.شما چی میگین رو من نمیدونم!) خیلی دل شکسته بودم(الهی من فدای دل شکستت بشم!غروب بود و اگه درست یادم باشه یک ساعت به شروع نمایش مونده بود.بیمارستان کالج که من توش بودم روی یک تپه بنا شده بود و این امکان رو به افراد می داد که ساختمان اصلی و تالار کنفرانس رو از اونجا ببینن.من کنار پنجره نشسته بودم و مردی که پرده ها رو بالا میداد و نور رو تنظیم میکرد نگاه میکردم .خیلی دلم میخواست اونجا باشم. در همین موقع در اتاق باز شد. آره! اون پدرم بود که من نمیدونم چه طور تونسته بود با یه اجازه مخصوص از طرف مدیر مدرسه بیاد پیش من تا تو اون ساعت ها کنارم باشه.این که چه طور تونسته بود اون اجازه رو از مدیر بگیره رو فقط خودش میدونه!حرفایی رو که اون روز پدرم به من زد کامل یادم نیست فقط یادمه که روی تخت کنار من نشست و شروع به صحبت کردن کرد تا حواس من رو پرت کنه و من نتونم صداهایی که از بیرون میومد بشنوم.این که صدای کسی رو بشنوم که داره دیالوگای من رو میگه و نقشی رو که فکر میکردم مال منه بازی می کنه خیلی برای من سخت بود و من رو اذیت میکرد.اما اون روز پدرم بزرگترین درس زندگیم رو به من داد.چیزی که به من آرامش میده و کمکم میکنه تا بتونم شرایط سخت رو تحمل کنم
.اون گفت:" jeevan main apne man ka ho to achcha hai,apne man ka na ho to zayad achcha"."اگر چیزی همون طوری که تو میخوای اتفاق میافته که خوبه وگرنه در مورد اون نگران نباش چون اون از کنترل تو خارجه و تحت کنترل خداوند که قادره مطلقه است و خدا هیچ وقت کاری نمیکنه که برای تو بد باشه."و بعد هم کلی مثال در این رابطه زد.من اون موقع اونقدر دپرس بودم که نمیتونستم متوجه عظمت پیامش و حکمتی که پشت حرفاش بود بشم.شما وقتی ۲۰ ساله هستین نمیتونین منطقی با مسائل برخورد کنین ولی تو ۳۰ سالگی میتونین و تو ۴۰ سالگی تازه جا افتاده میشین و تو ۵۰ سالگی مسائل رو میپذیرین. تا چند وقت پیش وقتی به گذشته خودم نگاه میکنم به اون همه شکست تعجب میکردم که من قدرت مبارزه با این همه مشکل رو از کجا آورده بودم اما الان میدونم من این قدرت رو از تمام چیزهایی که از پدر و مادرم به دست آوردم و یاد گرفتم از مدرسه و ارزشهایی که کودکی من با اونا و اعتقاد به اوناشکل گرفته به دست آوردم و این چیزیه که میخوام به بچه هام یاد بدم و فکر میکنم تا حدی هم موفق شدم.خوب حالا که بحث خدا شد حیفم میاد یکی از جمله های قشنگ امیت رو ننویسم.یه بار وقتی از امیت میپرسن که نظرش در مورد" خدا "چیه میگه
:"
خدا!!! همین جاست.پیش ما! احساسش نمی کنین؟"(
من عاشق این جمله ام نظر شما چیه؟)آهان!یه سوال داشتم.میخواستم بدونم بین شما دوستای گلم کسی هست که فیلم آبیمان رو دیده باشه؟ چون دفعه بعد این فیلم رو نقد میکنیم.اگه این فیلم رو دارین یا دیدین خوشحال میشم نظرتون رو درموردش بدونم
.راستیییییییییییییییییییی!اینقدر از این در اون در حرف زدم که یادم رفت موضوع مهمی رو که یکی از دلایل اصلی بود که باعث شد آپ کنم رو بگم هرچند که فکر کنم همتون بدونین اگه هم یادتون رفته کافیه یه سری به تقویم بزنین
...آره میخواستم تولد آمیت جی رو به همتون تبریک بگم.هرچند که یه هفته ازش گذشته ولی ایراد نداره
پس با یه هفته تاخیر تولد دوباره آمیت جی رو به همه تبریک میگم
happy birthday to you....happy birthday to you
happy birth day to you amitji
happy birthday to you
happy birthday to you....happy birthday to you
happy birthday...happy birthday...happy birthday to you
اینم چندتا عکس خانوادگی از آمیت جی به همین مناسبت
:
آمیتا و جایا که معرف حضور هستن اما این کوچولو که تو بغل جایاست و آمیت بهش زل زده کسی نیست جز شویتا خانم سوگلی آمیت جی![]()

این کوچولو هم ابیشک باچان خان خودمونه

میگم خودمونیم ها این ابیشک چقدر تپل مپل بوده مگه نه؟

هرکی آقای گرفتار رو ندیده حالا ببینه!!!!!!!!!
(واااااااااااااااای! الهی من فدای تو بشم که اینقدر دخترت رو دوست داری![]()
)

اینم خانواده آمیت جی تا چند سال پیش(اون بچه هم که رو پای امیت جی نشسته آگاستیاست)

خب دیگه فکر کنم خیلی زیاد شد
.امیدوارم خوشتون اومده باشه به خصوص سانیا و سارینای عزیز .نازی جون و ستاره جون که به خاطر درخواست اونا تعداد عکسا رو بیشتر کردم و یه عکس تقریبا جدید هو از امیت گذاشتم.مینا جون امیدوارم شما هم از عکسای آمیتای جوون خوشت اومده باشه.منتظر نظرات قشنگتون هستم
.فعلا باییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی![]()
سلام به همگی.
من شیوام و این دفعه من آپ می کنم. واقعا" متاسفم براتون اما می تونین امیدوار باشین که دفعه دیگه من آپ نکنم و سحر آپ کنه.
خب خبرها و مطالب زیاد نیست اما یه خبر غیر بالیوودی خیلی مهم هست که من چند روزه به خاطر خیلی خوشحالم اونم اینه که سحر عزیزم تو کنکور یه رتبه ی خیلی عالی آورده و می خواد از نبردبون ترقی بره بالا.
من همیشه بهش می گفتم که من می دونم تو خیلی درسخونی ها! اما می گفت: نه اصلا"!
من ساده هم باور می کردم. نمره هاشو هم که نمی دونستم. روزی که رتبه ها اومد رفتم تو اینترنت تا نتیجه شو ببینم(مثل این فضول ها) آخه شماره داوطلبی و شناره شناسنامه و... همه ی مشخصات این بنده خدا رو دارم. وقتی رتبه شو دیدم داشتم شاخ درمی آوردم. عالی بود. معدلشم دیدم که نزدیک بود سکته بزنم و حالا امیدوارم برای دانشگاه بیاد شهر ما تا از نزدیک هم ببینمش. می دونید سحر خواهر منه البته نه از نوع خونیش. برای همین خیلی برام مهمه که از نزدیک ببینمش که امیدوارم به زودی این اتفاق بیفته.
حالا هم یه تبریک جانانه و خسته نباشید حسابی بهش میگم که واسه این کنکور خیلی زحمت کشیده. می دونید وقتی بهش گفتم باید سور بدی! بهم چی گفت؟ گفت:باشه. چی می خوای؟ منم گفتم هر وقت اومدی اینجا باید ببریم سینما و از اونجا هم من می برمت یه پیتزا فروشی خوب تا تو دعوتم کنی. اونم برگشت گفت:باشه. اما مگه همین نون پنیر خودمون چشه؟خیلی هم از پیتزا بهتره. منم تهدیدش کردم که حرفهاشو تو آپ میگم و اونم گفت:باشه اگه خبرکم داری بگو.
نمی دونم فکر کرد من واقعا" تو اپ میگم یا نمیگم اما گفتم تا آبروش بره و دیگه برای من خسیس بازی درنیاره.
حالا بریم سراغ بالیوود و اخبارش:
کافه ویت کاران با حضور آبیشک و آیشواریا و احتمالا" آمیتاب و جایا:
قرار بر این شده که قسمت نهایی kwk رو با حضور آبی و آیش برگزار کنند و احتمالا" آمیت و جایا هم دعوت میشن اما این دو حتمی نیستند. با توجه به جذابیت این برنامه و سوال های کارن همه می تونن منتظر یه برنامه جنجالی با سوالهای جالب و خصوصی باشن(من از سوال های خصوصی که در مورد زندگی شونه خیلی خوشم میاد) بعد از ازدواج آبی و آیش اونا تا به حال در هیچ برنامه تلویزیونی در حضور همدیگه مصاحبه ی درست و حسابی نکردند و این اولین می تونه بهترین هم باشه.
علی شاه حاتمی و فیلم جدیدش با حضور سلمان و آمیتاب:

بدون شک همه شما شاه حاتمی رو می شناسید. این کارگردان تا به حال آثار خوب و بزرگی رو به تصویر کشونده و حالا تصمیم گرفته تا در فیلم جدیدش از آمیت و سلمان که این سومین همکاری آنها بعد از باغبان و بابل که کارهای جالبی بودند هست،استفاده کنه. به این پروژه امید زیادی میره؛ مخصوصا" که همگی می دونید آمیت امسال سال خوبی رو گذرونده و سلمان هم که پارتنرش تا الان اولین فیلم ساله. پس این پروژه هم که فعلا" در دست بحثه بی شک خیلی باید بفروشه.
سانجی دات و 6 سال زندان:
نمی دونم اینو شما می دونید یا نه؟ اما سانجی تا به حال چند بار به زندان رفته. یه بار که به عنوان صهیونست شناخته شد و مجازات خیلی سنگینی براش در نظر گرفته بودند که عده ای از بازیگرها که در راسشون شاهرخ بود اعتراض و سر و صدا کردند و اونو آزاد کردند. 3 بار هم ازدواج کرده و بچه ای که از همسر اولش داشته رو خیلی کم و هر چند سال یکبار ملاقات می کنه و کلا" آدم چندان جالبی نیست و حالا دوباره به جرم حمل اسلحه بدون مجوز به 6 سال زندان محکوم شده که البته من باز هم فکر کی کنم که خیلی زود آزادش می کنند هر چند امیدوارم که این اتفاق نیفته. من تو فیلم ها ازش خوشم میاد اما داره قانون شکنی می کنه و حمل اسلحه برای مردم خیلی خطرناکه.
از اونجایی که دوست صمیمی سلمانه قبلا" شایعه (شایدم حقیقت بوده،نمی دونم) شده بود که اونا با هم در یک گروه تروریستی اند و حالا ممکنه صحت این موضوع به اثبات برسه و این یعنی اینکه سلمان رو هم خطر بزرگی تهدید می کنه و باید هوای کار خودش رو داشته باشه.
چند شایعه خیلی با نمک:
دیروز تو خیابون داشتم با دوستم راه می رفتم که خواستم یه مجله بالیوودی بخرم اما هر مجله ای رو دیدم کلی خندیدم و آخرشم هیچ کدوم رو نخریدم.
حالا تیتراشونو ببینین:
* شاهرخ خان اکنون در تهران است.
* پروژه جدید سلمان و آمیت در ایرانی در حال فیلمبرداری است.
* آبیشک و آیشواریا برای ماه عسل تصمیم گرفتند به ایران هم بیان.
خلاصه کلی خندیدم. نمی دونم چرا اینا اصرار دارن که بگن همه قراره بیا ایران؟ اما بازم به عنوان یه زنگ تفریح خوب بود.
بازم آمیتاب:

دیروز تو یه سایت خوندم تو یه پروژه قراره آمیتاب و رانی و مادوری با هم همکاری کنند. هیچ اسمی از کارگردان یا کمپانی تهیه کننده اش نیومده بود و خبر فقط به همین اندازه کوتاه بود. من امیدورم این اتفاق بیفته چون بازی مادوری رو واقعا" قبول دارم. اونم بعد از دیدن فیل هایی مثل انجام،هوم تومهاره هه صنم و دیل تو پا گل هه. خیلی دوست دارم یه اثر خوب دیگه هم ازش ببینم. هرچند خیلی دوست دارم که شاهرخ هم به این پروژه می پیوست چون زوج هنری اند و همونطور که دیدن همه فیلمهایی که من از مادوری دوست دارم با شاهرخه. هر چند فیلمهای خوب دیگه ای هم داره مثل راجا،یارانه،هوم آپکی کن؟،دل و ...
روابط مصالحه آمیز آمیت و شاهرخ:

مثل اینکه آمیت و شاهرخ باز دلرن با هم به روابط حسنه می رسند. هرچند همون زمان بگومگو هاشون هم می گفتند با هم مشکلی ندارند و هر کدوم یه کمی هم از اون یکی تعریف می کرد تا بگه ما مشکلی نداریم اما معلوم بود که مشکل دارند.
حتما" همه شما فیلم فیر 2007 رو دیدین. وقتی شاهرخ آبیشک رو صدا می کنه روی سن تا با هم صحبت کنند خیلی بانمکه. من کلی اونجا خندیدم. آمیت یه جوری به شاهرخ با ترس و استرس نگاه می کرد انگار می ترسد که شاهرخ با اون زبونش آبی رو بخوره(البته طفلی زیاد هم الکی نگران نبوده آخه شاهرخ خیلی تخسه) همون جا وقتی شاهرخ میگه:
Me or abhishek bohod achi close friend hain…
« من و آبیشک دوستان خیلی صمیمی ای هستیم...»
قیافه آبی خیلی بانک شده بود و اصلا" خودشو جا نمی داد بغل شاهرخ که داشت زور می زد.
وقتی هم شاهرخ اومد شعر فیلم آمیت رو بخونه آمیت اینقدر بهش اخم کرد که شاهرخ همونجا قول داد دیگه تو فیلم های آمیت بازی نکنه. بیچاره شاهرخ اونجا اینقدر ترسید که زبونش بند اومد و جوهی بقیه شعر رو ادامه داد.
شاهرخ هم چندان ساکت نبود و زیراب امیت رو می زد. مثلا" گفته که من خیلی عالی کی بی سی رو اجرا کردم چون به هر حال من کینگ خانم. یا گفته بود که من از آمیت جذابترم. هرچند بعدا" درستش کرد و گفت منظورم این بوده که من جذابم
اما حالا همه ی اینا رو گفتم که بگم دارن دوباره با هم دوست میشن هر چند خبر خوبیه اما حالا ما بشینیم از چی این بالیوود حرف بزنیم؟ همه یا دارن ازدواج می کنند و شایعه هاشونو کم می کنند یا اشتی می کنند یا هم اونایی که دوست بودن از هم جدا میشن و تموم.
اما خدائیش این آمیت و شاهرخ هم ما رو گذاشتند سر کار ها! هی قهر و آشتی می کنند و طرفداراشونو می اندازند به جون هم.
یه جمله از شاهرخ در مورد آمیت که ارادتش رو می رسونه. شاهرخ همیشه گفته:
I just like to be mr.Bachchan!
«من فقط دوست دارم مستر باچان باشم.»
راستییییییییییییییییییی بچه ها! حتما" این خبر رو شندیدین که شاهرخ یه بچه پسر دیگه می خواد دیگه؟ من که وقتی شنیدم خیلی احساس بدی پیدا کردم. آخه آدم از شاهرخ انتظار چنین حرف مفت و احمقانه ای نداره. واقعا" اگه طرز فکرشم همینطوریه همون بهتر که دیگه فیلم بازی نکنه.باور کنید من خیلی شاهرخ رو قبول دارم ها! خیلی هم ازش خوشم میاد اما این حرفش یه جواریی... به هر حال براش متاسفم.
حالا یه سری صحبت از آبیشک در مورد آمیتاب:

* هر وقت بابا زود ار سر کار برمی گشت مثل این بود که دنیا رو به من داده اند.من با خوشحالی فریاد می زدم:بابا برگشته
* وقتی که به خونه می اومد تموم وقتش رو به ما اختصاص می داد،البته اگه ما بیدار بودیم، آخه اغلب ائقات وقتی اون می اومد خونه ما خوابیده بودیم.
* فکر نمی کنم که هیچوقت پدرم رو به عنوان یه ستاره سینمایی کشف کرده باشم.
* در حقیقت پدر و مادر من در جدا کار کردن از خونه خیلی خوب عمل کردند. اونا هیچوقت کار و مسائل کاری رو با در هم نمی آمیختند.بله! مادر من بعد از تولد من از کار دست کشید و خونه موند تا همین چند سال پیش که دیگه من بزرگ شده بودم.
* یادم نمیاد که پدرم حتی یه بار با گریم اومده باشه خونه. البته یه بار استثنا شد. اون با گریم به خونه اومد چون محل فیلمبرداری به خونه خیلی نزدیک بود و اون برای شما به خونه اومده بود. اون موقع فیلمبرداری فیلم«اکایلا» بود و من 12-13 سالم بود.
البته این برای ما طبیعی بود چون ما اونو سر صحنه فیلم ها زیاد می دیدم.
می دونید! او همیشه برای ما پدر نرمال و طبیعی بود و ما هیچوقت در مورد اون مثل یه ابرقدرت نگاه نکردیم.
* وقتی بچه بودیم مادرم برای ما قصه می خوند و پدرم با صدای بلند شعرهای پدربزرگم رو برای ما می خوند که ما اون شعر ها و قصه ها رو خیلی دوست داشتیم.
ببخشید یه کم دیگه از این مطلب مونده که تو آپ بعدی میگم. آخه الان باید فوری اینا رو آپ کنم.
از همه ی شماهایی که نظر گذاشتین خیلی تشکر می کنم. خیلی لطف کردین. بازم نظر بذارین.
ممنون.
فعلا" الوداع
قبل از هرچیز باید از همه عزیزانی که با کامنتای قشنگشون به من و شیوا روحیه میدن تشکر کنم.

حالا میرم سراغ تنها خبر جالب و دست اول امیت در عرض این چند روز:
این امیت جی ما چند روز پیش دو قطعه زمین ۴۰۴۷ متری دیگه توی یکی از روستا های هند خریده(چند وقت پیش هم یه قطعه زمین همونجا خریده بوده) و بنا به گفته وکیلش قراره یه مدرسه که چه عرض کنم یه کالج کامل اونجا ساخته بشه و اسم این کالج هم به احتمال زیاد هاریوانش رای باچانه .
ببخشید دیگه این تنها خبری بود که گیر اوردم امیدوارم لااقل دست اول بوده باشه.به جاش یه عکس محشر از امیت جی براتون میزارم![]()

من تو اپای قبلی خاطرات امیت جی رو می نوشتم این دفعه هم یه تیکه دیگه از خاطرات کالجش رو مینویسم اما ازتون یه خواهش دارم اونم اینه که حتما نظرتون رو در مورد این بخش وبلاگ بگین تا اگه دیدم زیاد خواهان نداره یه فکری براش بکنم.یادتون نره ها!!!!!!!!!! خب اینم ادامه خاطرات امیت جی:
من و بانتی از بچگی یه تعدادی girl friend داشتیم آخه اونجوری که ما تربیت شده بودیم حق اینو داشتیم که در حد نرمال با دخترا دوست باشیم ما به خونه اونا میرفتیم همون طوری که اونا به خونه ما میومدن و با هم تو یک گروه عضو بودیم و اونا برای ما هیچ تفاوتی با پسرا نداشتن اما وقتی وارد کالج شدیم مثل بقیه پسرا تمرکز بیشتری رو gf هامون پیدا کردیم(
پسره بی حیا... خجالتم خوب چیزیه
) و این یه چیز طبیعیه.یعنی غیر ممکنه شما یه کالج پسرانه پیدا کنین که شاگرداش در مورد کالج دخترا کنجکاو نباشن![]()
یک شنبه هر هفته موقع غروب دانش آموزان و دبیرای کالج خواهر ما(اونجا هر کالج پسرونه یه کالج خواهر داره که کنار هم قرار دارن و با اون کالج بیشتر از بقیه کالج ها ارتباط داره.اسم کالج خواهره مدرسه امیتشون هم کالج سنت ماری بوده که یکی از شاگرداش مادر کارن جوهر بوده و امیت و اون هم دیگه رو از همون موقع میشناسن) برای شرکت در مراسم کلیسا به کالج ما میومدن.اون بهترین زمان برای ما بود
.همه ما با عجله به طرف کلیسا حمله می بردیم تا ردیفه پشت سر دخترا بشینیم اخه این جوری راحت تر میتونستیم نامه های عاشقانه ای رو که براشون نوشته بودیم بهشون بدیم
. این همه موضوع نبود.همه ما بهترین رفتار و اجراهای ورزشیمون رو به خصوص تو بوکس زمانی داشتیم که دخترای کالج سنت ماری ما رو نگاه می کردن(پس بگو برای چی رفته بوکسور شده
) می دونین ما کی خیلی ذوق زده می شدیم؟زمانی که می تونستیم دختر مورد علاقمون رو کنار دیوار بین کالجامون ببینیم تا مثلا بهش بگیم ما امروز صبح زمین شناسی داشتیم شما چه طور؟(میگم با این حساب حتما تو اون نامه های عاشقانه هم نمره امتحانایی که در طول هفته داده بودن رو مینوشتن
)

خب دیگه همون جوری که همه میدونین قرار بود شیوا قسمت نقد فیلم رو بنویسه و اولین فیلم هم اگنی پت بود اما از اون جایی که باید قبل از نقد داستان کلی رو هم مینوشت و نمیتونست از هیچ کدوم از دیالوگا صرف نظر کنه قرار بر این شد که من این کارو بکنم پس من اول یه خلاصه از فیلم رو برای اونایی که ندیدنش مینویسم تا با موضوع کلی اشنا شن و بعد هم نقد که نه نظر خودم رو در مورد فیلم مینویسم و از همتون میخوام که شما هم نظرتون رو در مورد این فیلم بهم بگین
خلاصه فیلم:
ویجی(امیت) یه پسره که تو دهی به اسم "مانداوا" زندگی میکنه و وقتی ۱۲ سالشه پدرش رو از دست میده اون بعد از مرگ پدرش مانداوا رو با خواهر و مادرش ترک میکنه و به مومبئی میرن اون اونجا با کلی مشکلات برای محافظت از خونوادش رو به رو میشه و با وجود اینکه فقط ۱۲ سال داشته یه پمپ بنزین رو اتیش میزنه و بعد از اینکه بزرگتر میشه تبدیل به یه خلافکار حرفه ای میشه اما اینقدر بین جوونا محبوب بوده که همه اونو داداش صدا میزدن. یه روز یه گروه تبهکار به ویجی حمله میکنن اما کریشنا(میتون)اونو نجات میده و میشه دوست ویجی.ویجی هم مسئولیت محافظت از خواهرش رو به اون میسپاره. کانچا که یک گانگستر بین المللیه از ویجی میخواد که به اونا کمک کنه و یه محل خوب رو برای کاراشون انتخاب کنه ویجی هم مانداوا رو پیشنهاد میده.در این بین ویجی با پرستاری که تو بیمارستان ازش مراقبت می کرده ازدواج میکنه .مادر ویجی که از کارای پسرش راضی نیست با دخترش ویجی رو ترک می کنه.زن ویجی هم دوست نداره که بچه هاشون تو همچین شرایطی بزرگ شن به همین خاطر مادرش و زنش اونو مجبور میکنن که ای کارو ول کنه.ویجی هم کانچا رو به پلیس لو میده و خودش هم خلاف رو کنار میزاره.بعد از یه مدت نوچه های کانچا به ویجی حمله میکنن اما به جای ویجی کریشنا اسیب می بینه و در همون زمان کانچا اعضای خانواده ویجی رو میدزده.در آخر ویجی به مانداوا بر میگرده و کانچا رو میکشه و خودش هم در حالی که سرش رو زانوهای مادرشه میمیره.

نقد فیلم:
اگنی پت راهه سخت زندگیه که توسط قهرمان داستان انتخاب میشه.
داستان فیلم همون داستان کلیشه ای و قدیمیه angry young man هست که تو اون قهرمان داستان به خاطر مشکلاتی که تو بچگی براش پیش میاد تبدیل به یه آدم خلافکار میشه اما بر خلاف فیلم هایی مثل دیوار و شاکتی که قهرمان داستان بدون اینکه قبل از مرگ اصلاح بشه میمیره (ولی با این وجود باز هم حس ترحم مخاطب برانگیخته میشه) تو این فیلم ویجی خلاف رو کنار میزاره و همین تغییر شخصیت باعث تاثیر گذاری بیشتر صحنه آخر فیلم میشه البته نباید دیالوگهای احساسی و قشنگی رو که تو این صحنه بین ویجی و مادرش ردوبدل میشه ندیده گرفت.
در مورد بازی ها به جرئت میشه گفت که تو این فیلم شاهد یکی از بهترین اجراهای امیت جی بودیم و حتی "میتون "هم که هیچ وقت نتونست به عنوان یه ستاره جایی برای خودش بین منتقدین و حتی مردم باز کنه به خاطر بازیش تو این فیلم جایزه ملی رو برای بهترین بازیگر نقش مکمل برد(خود امیت هم برای این فیلم جایزه ملی گرفت)
یکی دیگه از نقاط قوت فیلم دیالوگ های قوی و شیوه بیانشون توسط امیت بود که با تمام کارهای قبلی امیتا فرق داشت و باعث تاثیرگذاری بیشتر فیلم شده بود. ۲ تا از دیالوگ ها توسط مردم و منتقدین به عنوان بهترین دیالوگ ها انتخاب شدن که من نمیدونم معیارشون برای انتخاب چی بوده اخه این فیلم دیالوگ های قشنگتر هم داره ولی به هر حال نظر اونا این ۲ تا بوده:
eh, kancha, saala bandook bhi dikhata hai aur peeche bhi hattha hai
yeh telephon ajeeb cheez hai-aadami sochta hai kuch,bolta hai kuch aur karta hai kuch
اما موسیقیه فیلم اونجور که باید نتونست پا به پای فیلم پیش بیاد و مثل فیلم جای خودش رو تو دل مردم باز کنه که این خیلی عجیبه آخه اهنگسازی این فیلم به عهده "لاکسمیکانت" نابغه موسیقی هند بود که کارنامه درخشانی داره و از کارهای به یاد موندنیش میشه به اهنگ های فیلمای دوستی.سنگام.امر اکبر انتونی .نصیب و... اشاره کرد.البته اگه بخوایم خوش بینانه در این مورد نظر بدیم می تونیم بگیم دلیلش این بوده که کارگردان نمی خواسته فیلمی موزیکال بسازه که مردم رو به خاطر اهنگاش به سینما بکشونه ولی به هر حال نمی تونیم این نکته رو هم ندیده بگیریم که موسیقی جزء جدا نشدنی فیلمای هندیه و خیلی از مواقع تاثیرش خیلی بیشتر از خود فیلمه به طوری که گاهی اوقات تنها عامل یاداوری لحظات یک فیلم میشه.
در اخر هم باید بگم عنوان این فیلم یعنی اگنی پت برگرفته از یکی از اشعار هاریوانش رای باچانه.
خب اینم نقد...ببخشید نظر من در مورد این فیلم و امیدوارم که تونسته باشم شما به خصوص امیتای عزیز(۱) رو راضی کرده باشم.
منتظر نظرات قشنگتون هستم(یادتون نره حتما نظرتون رو در مورد بخش خاطرات امیت و این فیلم بگین)
فعلا بایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
