تبليغاتX
وبلاگی برای اسطوره ی بالیوود
تولدت مبارك

تولد تولد تولد اميت جونم مبارك!

مبارك مبارك تولدش مبارك!

Happy birthday to you

Happy birthday to you

Happy birthday to you Amitabh

Happy birthday to you!

Tum jio hazaron saal

Saal ke din ho pachchas hazar

Bar bar din yeh aaye

Bar bar dil yeh jaaye

Yah meri hai aarezu

Happy birthday to you!

يووووووووووووووووووووووهو! تولده!

سلام به همه! خوب هستين! خوش اومدين!اصلا تعارف نكنين!شما كه غريبه نيستين!چي؟ هديه؟بابا اين چه حرفيه؟شما خودتون يه پا كادويين!ولي شرمنده از سكه كمتر قبول نميكنيم!(به هر حال من در اينده بخوام دكتر اميت شم و ازش حق ويزيت نگيرم بايد يه جوري جبرانش كنم ديگه مگه نه؟)

اول از همه خبر بدم كه برنامه big boss3 حسابي تركونده و ركورد زده!من كه قسمت اولش رو ديدم خيلي خوشم اومد! موضوع اين برنامه اينه كه سيزده چهارده نفر ادم معروف رو به مدت 85 روز تو يه خونه حبس ميكنن كه همه جور امكانات داره اما وقتي ميشه ازشون استفاده كرد كه بيگ باس اجازه بده!و همه تحت نظر هستن حتي توي خواب!
خلاصه به نظر من كه خيلي جالبه! نكته مهم اينه كه امتياز سري سوم اين برنامه با اجراي اميت 2 برابر سري قبل شده كه سليپا اجرا ميكرد و اين موضوع باعث تعجب همه شده اخه معمولا تو اين جور برنامه ها هر سري امتياز پايين تر مياد!

عكساي big boss3:



از اونجايي كه ميدونم ارشيو رو نخوندين با اجازه تون مطالب جالبش رو تو اين اپم گذاشتم!

خوب اين بخش رو اختصاص ميدم به يه سري حقايق در مورد اميت:

آمیتا تو یک خانواده غني از نظر فرهنگی به دنیا اومده.پدرش شاعر و

استاد دانشگاه و اولین هندی ای بوده که از دانشگاهه کمبریج تو رشته

ادبیات انگلیسی دکترا میگیره  و آمیتا و آجیتا زمانی به دنیا میان که اون از

انگلیس برگشته بوده و تو دانشگاهه الله آباد تدریس می کرده.مادرش هم

یه سوسیالیست معروف بوده و پدربزرگش(بابای مادرش) هم فارغ

التحصیل وکالت ازیکی از دانشگاههای انگلستان و یکی از بزرگترین وکلا و

وزیر بازرگانی پاکستان بوده.

نکته جالب در مورد پدر و مادر آمیتا اینه که به گفته خود آمیت اونا در خیلی

از مسائل مخالفه هم بودن مثلا  باباش هندو بوده در حالیکه مامانش

سیکه (آمیتا و داداشش هر دو هندو هستند).باباش خیلی شرقیه در

حالیکه مامانش به خاطر پرستار  انگلیسی که بزرگش کرده از لحاظ فکری

غربیه.پدرش خیلی خجالتی و مادرش خیلی اجتماعیه.پدرش گوشت نمی

خورده اما مامانش عاشقه گوشته (چقدر متفاهم بودن مگه نه؟ )اما این

اختلاف هیچ وقت تو زندگیه اونا اثر نداشته و همین هم مایه تعجب خیلی

ها بوده حتی گاهی آمیت و برادرش فراموش می کردن مامان باباشون

چقدر از لحاظ سلیقه ای با هم متفاوتند.و از نظر آجیتا بزرکترین هدیه پدر و

مادرش به اونا فضای خوب و شادی بود که پدر و مادرش تو خونه به وجود

آورده بودن و باعث به وجود اومدن یه رابطه دوستانه عمیق بین اعضای

خانواده شده بود. خود آمیتا عاشقه مادرشه اکثرا هم میگن قیافش هم

شبیه مامانشه اما از لحاظ اخلاقی کپی برابر اصل باباشه.

وقتی آمیتا به دنیا میاد پدرش تصمیم میگیره اسمش رو  بذاره"انقلاب" اخه

مامانش وقتي باردار بوده  يه روز كه باباي اميتا خونه نبوده ميره به جاي

شوهرش تو تظاهرات شركت ميكنه كه از شانسش انگليسي ها حمله

ميكنن اما مردم تا ميفهمن اين خانم همسر هاريوانش راي باچانه فراريش

ميدن!يعد دوستاي هاريوانش به تجي ميگن كه چون اون روز همه شعار

ميدادن انقلاب زنده باد تو هم اسم بچه ات رو بزار انقلاب البته دليل ديگه

انتخاب اين اسم هم اين بوده كههاريوانش راي معتقد بوده که با اومدن این

بچه زندگیه اونا خیلی تغییر میکنه و می گفته این بچه حتما آینده خوبی

داره(این یکی رو راست گفته)اما یکی از دوستای صمیمیش به اسم

سومیترا ناندا پانت که اونم شاعر بوده و یه جورایی نقش پدر تعمیدی یا

همون پدر خونده بچه ها رو داشته ازشون میخواد که اسمه بچه رو اون

انتخاب کنه و به اونا میگه که اسمش رو بزارن آمیتا که یه اسم بنگالیه و

معنیش هم میشه روشنایی بی پایان یا نوری که نمی توان آن را خاموش

کرد(the light that can not be extinguished) پدر آمیت هم قبول میکنه. ۵

سال بعد هم که برادر آمیت به دنیا میاد بازم همون دوست باباش اسم

بچه دوم رو انتخاب میکنه و میگه اسمش رو بزارن آجیتا که تقریبا هم معن

یه آمیتاست و یعنی نوری که نمی توان آن را فتح کرد یا خورشید (the light you can not conquer)

)خدا خیر بده این سومیترا رو خداییش فکرشو بکنین به جای آمیتا اسمش

بود انقلاب باچان هرچند که اگه اسمش هر چیزه دیگه هم بود بازم

عاشقش بودم اما واقعا  اسم آمیتا برازندشه(

آمیتا خیلی خجالتی و کمرو بوده طوری که حتی خجالت می کشیده

تنهایی بره برای خودش یه خوراکی بخره .البته اینجوری که جایا و

دوستاش میگن هنوزم همین طوریه (خوبه این خجالتیه و اون نقش رو تو

کانک بازی کرده اگه خجالتی نبود دیگه چی میشد)

مدرسه آمیت و آجیتا بیرون از الله آباد بود و اونا هر روز با سرویس میرفتن و

میومدن اما بعضی روزا سرویسشون نمیومده مدرسه دنباله این دوتا آمیتا

هم که خجالت می کشیده تاکسی بگیره تمام اون راه رو پیاده برمیگشته

و برای اینکه آجیتا خسته نشه و وقتی خونه رسیدن چیزی به مامانش نگه

(آخه مامان آمیتا خیلی رو خجالتی بودن آمیت حساس بوده و همه

تلاشش رو می کرده که یه کم از خجالتی بودن پسرش کم کنه) آجیتا رو 

هم کول میکرده (وااااااااااااااااااای که چقدر این بچه در راه کسب علم

سختی کشیده). و این خجالتی بودن آمیت تا جایی پیش رفته بوده که

خودش میگه اگه فاصله بین دهلی و کلکته زیاد نبود اون راه رو هم پیاده

میرفتم و سوار قطار نمی شدم.

به گفته آمیت مادرش یه زن کاملا مدرن و امروزی بوده که همیشه طبق

مد پیش میرفته (از مدل موهاش تو عروسیه آمیتا معلومه.آخه اون موقع

کمتر کسی تو هند مدل موهاش این جوری بوده) و حتی موقعی که

پسراش خیلی کوچیک بودن باهاشون مثل بزرگترا رفتار میکرده و بعضی

وقت ها بهشون حرف هایی میزده که بقیه مادر پدرا اون حرفا رو به بچه

های پونزده شونزده سالشون می زدن. و حتی پدر و مادرش از اول آمیتا

رو "مونا" صدا میزدن که یه اسم مرسوم برای صدا زدن پسرای جوونه. و

خود آمیتا هم داداشش رو "بانتی" صدا میزنه.

آمیتا همیشه هوای آجیتا رو داشته و خیلی وقتا هم به خاطر اون با بقیه

دعوا میکرده و اکثرا هم کتک می خورده(آخه یکی نبوده بهش بگه تو که

نمی تونی کسی رو بزنی مگه مجبوری دعوا کنی) یه بار که بعد از  کلی

کتک خوردن با چشم گریون میاد خونه و میره پیش مامانش و انتظار داشته

مادرش مثل بقیه مامانا حق رو به پسرش بده و شروع کنه به طرفداری از

پسرش و بد و بیراه گفتن به زمین و زمان مادرش برخلافه انتظار اون بهش

میگه که : "تو باید یه چیزی رو یاد بگیری اونم اینه که اول با خودت بجنگی

و بعدش هم خودت بجنگی."(این یکی از اون جمله های پر مفهومه که به

نظر من خیلی فراتر از درک یه بچه است تازه اونم توی همچین شرایطی.

و واقعا باید به مامان آمیتا به خاطر این روش تربیتیش آفرین بگیم نظر شما

چیه؟

 

 

و حالا از اونجايي كه وقت شاديه نه غصه من به جاي نوشتن ادامه خاطرات دفعه پيش اين دفعه خاطرات كالج اميت رو ميزارم !پس اين شما و اين هم دفتر خاطرات اميت:

اون مارش(یکی از دوستام)بود که فکر رفتن به یه مدرسه شبانه روزی رو

تو سرم انداخت و وقتی پدر تصمیم گرفت برای تدریس به دانشگاه دهلی

بره من و بانتی(اجیتا )با هم به کالج شروود اومدیم.

شروود در ابتدا یه کم مشکل برام به وجود اورد.من قبلا از لحاظ درسی

خوب بودم و هميشه جزو سه نفراول مدرسه بودم اما بعد از اومدن به

شروود این کار خیلی سخت شد.نمیدونم شاید به خاطر بالا بودن سطح

استانداردها تو شروود بود. و این موقعیت واقعا برام سخت بود.بعد از یه

مدت تصمیم گرفتم سراغ ورزش برم و تمام سعی خودم رو بکنم تا تو

ورزش بدرخشم.من تو رشته هایی مثل دو صد ، دویست و چهارصد متر ،

پرش طول خوب بودم و وقتی برای اولین بار رفتم روی رینگ بوکس

تونستم کاپ رو ببرم. بانتی هم تو ورزش عالی بود و ما کلی کاپ بردیم.

زمانی که پدر تو دانشگاه کمبریج بود من و بانتی چندتا عکس از خودمون و

کاپ هایی که برده بودیم گرفتیم و براش فرستادیم و وقتی من قهرمان ب

وکس شدم پدر یه کتاب در مورد بوکس برام فرستاد و توی کتاب

نوشت:good hard blows are delights to the mind پدر همیشه به ما

میگفت و ما رو تشویق می کرد که تو هر کاری که انجام میدین باید عالی

باشین.

یکی از اتفاقاتی که خیلی رو من تاثیر گذاشت مربوط میشه به سال دوم

حضور من تو شروود. ماه ژوئن بود و همه داشتن خودشون رو برای جشن

مدرسه آماده میکردن و هر کس هر کاری از دستش برمیومد انجام میداد از

فعالیت های ورزشی گرفته تا تئاتر و موسیقی.همه والدین از نقاط مختلف

کشور میومدن و پدر و مادر من هم قرار بود بیان.به اونا گفته شده بود که

من تو تئاتر مدرسه بازی میکنم. من سال قبل "کندال کاپ" رو به عنوان

بهترین بازیگر برده بودم و دوست داشتم که اون سال هم برنده شم.

در واقع همه مطمئن بودن که من میتونم این کار رو بکنم کاری که تو تاریخ

کالج شروود بی نظیر بود و تا اون موقع کسی نتونسته بود این جایزه رو

برای ۲ سال پیاپی ببره. نمایش نامه یکی از کارهای"آگاتا کریستی "بود به

اسم "and then there were none" که یه نمایش نامه جنایی بود و من

نقش قاضی رو داشتم. بعد از ظهر بعد از آخرین تمرین من احساس

سرگیجه کردم.دکتر من رو معاینه کرد و گفت که سرخک گرفتم و من رو

به یه اتاق جداگانه بردن و بستری کردن.(من که به این میگم

بدشانسی.شما چی میگین رو من نمیدونم!) خیلی دل شکسته

بودم(الهی من فدای دل شکستت بشم!) آخه من تمام این چند ماه رو

تمرین کرده بودم و حالا نمیتونستم بازی کنم.فکر میکردم خیلی بدبختم.

نمی دونستم به پدر و مادرم که این همه راه رو از دهلی میومدن تا اجرای

منو ببینن باید چی بگم. تازه این همه ماجرا نبود! من مجبور بودم تنها تو

یک اتاق بشینم و از این موضوع رنج ببرم و کسی هم نبود که باهاش

صحبت و درد دل کنم آخه هیچ کس اجازه نداشت بیاد پیش من.

غروب بود و اگه درست یادم باشه یک ساعت به شروع نمایش مونده بود.بیمارستان کالج که من توش بودم روی یک تپه بنا شده بود و این

امکان رو به افراد می داد که ساختمان اصلی و تالار کنفرانس رو از اونجا

بینن.من کنار پنجره نشسته بودم و مردی که پرده ها رو بالا میداد و نور رو

تنظیم میکرد نگاه میکردم .خیلی دلم میخواست اونجا باشم. در همین

موقع در اتاق باز شد. آره! اون پدرم بود که من نمیدونم چه طور تونسته

بود با یه اجازه مخصوص از طرف مدیر مدرسه بیاد پیش من تا تو اون

ساعت ها کنارم باشه.این که چه طور تونسته بود اون اجازه رو از مدیر

بگیره رو فقط خودش میدونه!حرفایی رو که اون روز پدرم به من زد کامل

یادم نیست فقط یادمه که روی تخت کنار من نشست و شروع به صحبت

کردن کرد تا حواس من رو پرت کنه و من نتونم صداهایی که از بیرون

میومد بشنوم.این که صدای کسی رو بشنوم که داره دیالوگای من رو

میگه و نقشی رو که فکر میکردم مال منه بازی می کنه خیلی برای من

سخت بود و من رو اذیت میکرد.اما اون روز پدرم بزرگترین درس زندگیم رو

به من داد.چیزی که به من آرامش میده و کمکم میکنه تا بتونم شرایط

سخت رو تحمل کنم.اون گفت:" jeevan main apne man ka ho to achcha hai,apne man ka na ho to zayad achcha"."

اگر چیزی همون طوری که تو میخوای اتفاق میافته که خوبه وگرنه در مورد

اون نگران نباش چون اون از کنترل تو خارجه و تحت کنترل خداوند که قادر

مطلق است و خدا هیچ وقت کاری نمیکنه که برای تو بد باشه."و بعد هم

کلی مثال در این رابطه زد.من اون موقع اونقدر دپرس بودم که نمیتونستم

متوجه عظمت پیامش و حکمتی که پشت حرفاش بود بشم.شما وقتی

۲۰ساله هستین نمیتونین منطقی با مسائل برخورد کنین ولی تو ۳۰

سالگی میتونین و تو ۴۰ سالگی تازه جا افتاده میشین و تو ۵۰ سالگی

مسائل رو میپذیرین. تا چند وقت پیش وقتی به گذشته خودم نگاه میکنم

به اون همه شکست تعجب میکردم که من قدرت مبارزه با این همه

مشکل رو از کجا آورده بودم اما الان میدونم من این قدرت رو از تمام

چیزهایی که از پدر و مادرم به دست آوردم و یاد گرفتم از مدرسه و

ارزشهایی که کودکی من با اونا و اعتقاد به اوناشکل گرفته به دست آوردم

و این چیزیه که میخوام به بچه هام یاد بدم و فکر میکنم تا حدی

هم موفق  شدم.

 

اين هم عكساي اين دفعه كه خيلي هاش رو فكر ميكنم تا حالا نديده باشين و كادوي تولده:



 



عكساي خانوادگي:

كسي هست اين 3 نفر رو نشناسه:اميت،جايا و ديليپ

پرمير ايمان دارام

اين عكس رو خيلي مي دوستم!

اينم شويتا كوچولويه! چه ذوقي دارن اميت و جايا

وااااااااااااااااي ميميرم واسه اين عكس!ابيشك چه گوگولي بوده!( راستي توجه كردين اميت بيشتر پيش شويتا وايميسته! اينگده خوشم مياد از باباهايي كه دخترا رو بيشتر تحويل ميگيرن!!!)



خوب اين هم اپ اين دفعه!اميدوارم خوشتون اومده باشه!

منتظر نظراتون هستم!

فعلا باييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي!

نوشته شده توسط شیوا-سحر در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 7:52 | لینک ثابت |